|
|
|
|
|
خاطراتتو کجا نگه میداری که سراغت نمیان و واسه دلتنگی چه دارویی مصرف می کنی که دلت تنگ نمیشه ؟ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 14:58 توسط ن.ز.
|
|
||
|
|
|
|
|
پرندگان وحشی دلت از آسمان بی کرانم هجرت کردند و از آن پس هوا اینجا سرد شد... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 21:44 توسط ن.ز.
|
|
||
|
|
|
|
|
به اداره پست می روم.
- " آقا ! تمبر می خواهم. باید نامه ای برای ۶ ماه پیش پست کنم." - " تمبر که نداریم ، اما مشخصاتشو بگو شاید خودش توی یکی ازین کشوهای فلزی بود! " |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 3:21 توسط ن.ز.
|
|
||
|
|
|
|
|
چرا هنوزم میشکنه ؟ چرا هنوزم می گیره ؟ چرا هنوزم تنگ میشه؟ آهای دنیای کلیشه ای لعنتی ! چی میخوای از جون نحیفم؟؟؟ هان؟؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 17:3 توسط ن.ز.
|
|
||
|
|
|
|
|
زندگی ات فراموش خانه ایست خالی و پوچ
که بوی هرزگی از دالانهای خاطراتت می آید و هیچ معنای لحظه را نمی فهمی و معبری داری پر از رد پا و عبور که به آن دل می گویی!
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 14:52 توسط ن.ز.
|
|
||
|
|
|
|
|
پس از ساعتها ساییدن بر زمین، دو سایه -با شرم- به هم آمیختند اما غروب مجالشان نداد ! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 0:26 توسط ن.ز.
|
|
||
|
|
|
|
|
هنوز درد را توی بدنش احساس می کرد ... تمام وجودش درد می کرد و مرگ را به خوبی لمس می کرد ... وضو گرفت و روی سجاده اش که تنها مال خودش بود و تنها چیزی بود که احساس مالکیتش را می کرد نشست و فریاد کشید: " چرااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ " ...... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 21:42 توسط ن.ز.
|
|
||
|
|
|
|
|
این روزها چقدر آدمها راحت دوستهاشونو عوض می کنن. به همون سادگی که لباس عوض می کنن و کلی برات دلیل و برهانِ چرند سر هم می کنن که چقدر - به دلایلی کاملاً احمقانه- کارشون درست و به حق بوده -که من بهش خود ارضایی فکری می گم چون این دلایل فقط خودشون رو راضی می کنه- انگار نه انگار که آدمها جسم نیستن، روح دارن، حس دارن ... خاطرات چی میشه ؟ نون و نمک ؟ حرمت ؟ علاقه؟ ... : "دِمُده شده ... بی خیال!" |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 15:52 توسط ن.ز.
|
|
||
|
|
|
|
|
چه عبور سنگینی دارد نعش کش زمان در شب ! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 22:27 توسط ن.ز.
|
|
||
|
|
|
|
|
چشمهایم را می بندم و باز می کنم، درد می کنند و با هر فکر ناچیز و ناقابلی که از ذهنم می گذرد انگار طولانی ترین قطار جهان از روی سرم می گذرد و این ریلها تمامی ندارند و در دورترین نقطه پرسپکتیو ذهنم هم به هم نمی رسند. حتی عبورش دلم را بر هم می زند ... باید چشمهایم را ببندم! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 4:17 توسط ن.ز.
|
|
||
|
|
|
|
|
قول: به خودم قول می دهم که دیگر دلم برای کسی تنگ نشود و -پیش خودمان بماند- وقتی یواشکی تنگ شد بهش نگویم ! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 17:40 توسط ن.ز.
|
|
||
|
|
|
|
|
چشمهایم درد می گیرند وقتی نمی بینمش
و از دلتنگی نوک بینی ام می خارد و گاه بیخودی ساعت ۹ شب تب می کنم برای صدایش و کبودی ناخنهای پایم را لاک می زنم که یادم برود نیست و گودالهای زیر چشمم پُرِ باران می شود وقتی دیگر نمی آید. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 21:42 توسط ن.ز.
|
|
||
|
|
|
|
|
صورتش داغ می شد، وقتی که اشکهایش پایین می ریخت و همانطور که بالا و پایین می پرید لب پایینش را گاز گرفت. دست راستش را از آرنج خم کرده بود جلوی سینه و دست چپش را در مسیر مخالف آن دراز کرده بود و هماهنگ با ریتم آهنگ جای دستها را عوض می کرد. پاهایش خیلی تند تر و ریتمیک تر حرکت می کردند ... آهنگ چند دقیقه ای بود که تمام شده بود ولی پاهایش هنوز تند حرکت می کردند و دستهایش جلوی سینه جاهایشان را عوض می کردند و صورتش داغ می شد از ... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 2:8 توسط ن.ز.
|
|
||
|
|
|
|
|
بر شاخه بلند ترین درخت خشک زمان نشسته ام
و دل تنگم را خوش می کنم به کاکتوس که بی آب زنده است و لاشخور که امیدش مرگ است و دلقک که لبخند را هر روز روی صورتش نقاشی می کند اما ...
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 18:55 توسط ن.ز.
|
|
||
|
|
|
|
|
صدای شیون آمد ... چشمها و دهانش باز بودند ... پرستار پرده سبز محاصر را کشید ... از لای پرده پیدا بود که چشمهایش را با چسب بستند و لوله ها را از بینی اش جدا کردند و دستهاو پاهایش را بستند ... صدای بوق دستگاه قطع شده بود ... دو پرستار دیگر ملافه و پتویش را بردند ... انگار دیگر روی تخت نبود، اما هنوز چهره اش فرقی با بقیه نکرده بود، جز دو چسب آبی روی چشمهایش که توی ذوق می زد ... ملافه ای سفید دورش پیچیدند ... کوچک شد انگار ... هنوز صدای شیون می آمد ... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 18:36 توسط ن.ز.
|
|
||
|
|
|
|
|
هی بچه! بیا با هم بازی کنیم! لی لی ... بیا روی این کره گرد خط کشیده ام ... سنگ را پرت کن و بیا لی لی بازی کنیم، بی توجه به این گردی و ناصافی بیا بازی کنیم دیوانه وار ... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 21:57 توسط ن.ز.
|
|
||
|
|
|
|
|
کاش حلزونی بودم بی دغدغه دلتنگی خانه! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 19:31 توسط ن.ز.
|
|
||
|
|
|
|
|
نغمه ای غمگین را سوت می زنم
دلم پر می کشد برای چیزی که نمی دانم چی ؟ فقط می دانم که او دیگر با بی رحمی نیست یکهو هوای خاطرات خوشی به سرم می زند که یادم نمی آیند ! تنگ می شوند بازوانم در هم و ابروانم بالا می روند و سوت می زنم نغمه ای غمگین را
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 0:27 توسط ن.ز.
|
|
||
|
|
|
|
|
یه قیچی بزرگ میخوام که همه ارتباطمو با دنیا قطع کنه ...بخیه های بد فرم لبخندم داره باز میشه و جاش میسوزه ... و سرم ازینهمه فکر سنگین شده ... افتاده پایین ... مرحمت کنید این قیافه ساختگی رو از دیدن محروم کنید ... دارم از شیب پله های عوارض جانبی با مغز میرم پایین ... لبخند بزنید شما در مقابل هیچ دوربین مخفی ای نیستید ... منم صدام ازون ته در نمی آد ... زمستون نزدیکه ... خوابم میاد ... هیچ حالم خوش نیست ...
پی نوشت : فکر نکنید! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 10:36 توسط ن.ز.
|
|
||
|
|
|
|
|
چجوری میشه خبرهای بد رو نشنید؟ چجوری میشه دل خوش موند به یکی دو تا اتفاق ساده کوچیک؟ ... تا میای یه نفس راحت بکشی که : "آخی ... امشبم تموم شد" هرچقدر هم که سعی کنی دور بمونی یهو یه اتفاق، یه خبر، یه تلفن، یه تقه به در، هر چی زور زده بودی تا در طول روز حس خوبتو نگه داری می ریزه به هم ... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 23:36 توسط ن.ز.
|
|
||