|
|
|
|
|
هنوز درد را توی بدنش احساس می کرد ... تمام وجودش درد می کرد و مرگ را به خوبی لمس می کرد ... وضو گرفت و روی سجاده اش که تنها مال خودش بود و تنها چیزی بود که احساس مالکیتش را می کرد نشست و فریاد کشید: " چرااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ " ...... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 21:42 توسط ن.ز.
|
|
||
|
|
|
|
|
این روزها چقدر آدمها راحت دوستهاشونو عوض می کنن. به همون سادگی که لباس عوض می کنن و کلی برات دلیل و برهانِ چرند سر هم می کنن که چقدر - به دلایلی کاملاً احمقانه- کارشون درست و به حق بوده -که من بهش خود ارضایی فکری می گم چون این دلایل فقط خودشون رو راضی می کنه- انگار نه انگار که آدمها جسم نیستن، روح دارن، حس دارن ... خاطرات چی میشه ؟ نون و نمک ؟ حرمت ؟ علاقه؟ ... : "دِمُده شده ... بی خیال!" |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 15:52 توسط ن.ز.
|
|
||
|
|
|
|
|
چه عبور سنگینی دارد نعش کش زمان در شب ! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 22:27 توسط ن.ز.
|
|
||
|
|
|
|
|
چشمهایم را می بندم و باز می کنم، درد می کنند و با هر فکر ناچیز و ناقابلی که از ذهنم می گذرد انگار طولانی ترین قطار جهان از روی سرم می گذرد و این ریلها تمامی ندارند و در دورترین نقطه پرسپکتیو ذهنم هم به هم نمی رسند. حتی عبورش دلم را بر هم می زند ... باید چشمهایم را ببندم! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 4:17 توسط ن.ز.
|
|
||
|
|
|
|
|
قول: به خودم قول می دهم که دیگر دلم برای کسی تنگ نشود و -پیش خودمان بماند- وقتی یواشکی تنگ شد بهش نگویم ! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 17:40 توسط ن.ز.
|
|
||
|
|
|
|
|
چشمهایم درد می گیرند وقتی نمی بینمش
و از دلتنگی نوک بینی ام می خارد و گاه بیخودی ساعت ۹ شب تب می کنم برای صدایش و کبودی ناخنهای پایم را لاک می زنم که یادم برود نیست و گودالهای زیر چشمم پُرِ باران می شود وقتی دیگر نمی آید. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 21:42 توسط ن.ز.
|
|
||
|
|
|
|
|
صورتش داغ می شد، وقتی که اشکهایش پایین می ریخت و همانطور که بالا و پایین می پرید لب پایینش را گاز گرفت. دست راستش را از آرنج خم کرده بود جلوی سینه و دست چپش را در مسیر مخالف آن دراز کرده بود و هماهنگ با ریتم آهنگ جای دستها را عوض می کرد. پاهایش خیلی تند تر و ریتمیک تر حرکت می کردند ... آهنگ چند دقیقه ای بود که تمام شده بود ولی پاهایش هنوز تند حرکت می کردند و دستهایش جلوی سینه جاهایشان را عوض می کردند و صورتش داغ می شد از ... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 2:8 توسط ن.ز.
|
|
||
|
|
|
|
|
بر شاخه بلند ترین درخت خشک زمان نشسته ام
و دل تنگم را خوش می کنم به کاکتوس که بی آب زنده است و لاشخور که امیدش مرگ است و دلقک که لبخند را هر روز روی صورتش نقاشی می کند اما ...
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 18:55 توسط ن.ز.
|
|
||
|
|
|
|
|
صدای شیون آمد ... چشمها و دهانش باز بودند ... پرستار پرده سبز محاصر را کشید ... از لای پرده پیدا بود که چشمهایش را با چسب بستند و لوله ها را از بینی اش جدا کردند و دستهاو پاهایش را بستند ... صدای بوق دستگاه قطع شده بود ... دو پرستار دیگر ملافه و پتویش را بردند ... انگار دیگر روی تخت نبود، اما هنوز چهره اش فرقی با بقیه نکرده بود، جز دو چسب آبی روی چشمهایش که توی ذوق می زد ... ملافه ای سفید دورش پیچیدند ... کوچک شد انگار ... هنوز صدای شیون می آمد ... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 18:36 توسط ن.ز.
|
|
||
|
|
|
|
|
هی بچه! بیا با هم بازی کنیم! لی لی ... بیا روی این کره گرد خط کشیده ام ... سنگ را پرت کن و بیا لی لی بازی کنیم، بی توجه به این گردی و ناصافی بیا بازی کنیم دیوانه وار ... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 21:57 توسط ن.ز.
|
|
||
|
|
|
|
|
کاش حلزونی بودم بی دغدغه دلتنگی خانه! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 19:31 توسط ن.ز.
|
|
||
|
|
|
|
|
نغمه ای غمگین را سوت می زنم
دلم پر می کشد برای چیزی که نمی دانم چی ؟ فقط می دانم که او دیگر با بی رحمی نیست یکهو هوای خاطرات خوشی به سرم می زند که یادم نمی آیند ! تنگ می شوند بازوانم در هم و ابروانم بالا می روند و سوت می زنم نغمه ای غمگین را
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 0:27 توسط ن.ز.
|
|
||
|
|
|
|
|
یه قیچی بزرگ میخوام که همه ارتباطمو با دنیا قطع کنه ...بخیه های بد فرم لبخندم داره باز میشه و جاش میسوزه ... و سرم ازینهمه فکر سنگین شده ... افتاده پایین ... مرحمت کنید این قیافه ساختگی رو از دیدن محروم کنید ... دارم از شیب پله های عوارض جانبی با مغز میرم پایین ... لبخند بزنید شما در مقابل هیچ دوربین مخفی ای نیستید ... منم صدام ازون ته در نمی آد ... زمستون نزدیکه ... خوابم میاد ... هیچ حالم خوش نیست ...
پی نوشت : فکر نکنید! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 10:36 توسط ن.ز.
|
|
||
|
|
|
|
|
چجوری میشه خبرهای بد رو نشنید؟ چجوری میشه دل خوش موند به یکی دو تا اتفاق ساده کوچیک؟ ... تا میای یه نفس راحت بکشی که : "آخی ... امشبم تموم شد" هرچقدر هم که سعی کنی دور بمونی یهو یه اتفاق، یه خبر، یه تلفن، یه تقه به در، هر چی زور زده بودی تا در طول روز حس خوبتو نگه داری می ریزه به هم ... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 23:36 توسط ن.ز.
|
|
||
|
|
|
|
|
یک چشمش را به زور باز کرد و به ساعت نگاهی انداخت. سه ساعت از زمانی که چشمانش روی هم رفته بودند می گذشت. بسته قرصهای خوابش را نگاه کرد و مطمئن شد که آخری را قبل خواب خورده اما اینکه چرا فقط سه ساعت ... حوصله فکر کردن نداشت. به پهلوی دیگرش غلتید و پتو را روی سرش کشید ... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 12:14 توسط ن.ز.
|
|
||
|
|
|
|
|
دخترانی رسیده
چون پرتقالهای عطری که دستان هوسران باغبانها را مجذوب چیدن می کنند در سرزمینی بی فصل وا می دارندم تا درختی باشم بی میوه با برگ و تن به باد دهم فقط و برویم با آغوشی گشوده به آسمان با گیسوانی سبز که می رقصند در باد آزاد آزاد آزاد ... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 8:30 توسط ن.ز.
|
|
||
|
|
|
|
|
از پشت سرش صدای تشویقهای مردم می آمد. یک دستش را پشت کمرش گذاشت و تعظیم کرد و برگشت ... رو به آینه ...تصویر اتاقی خالی روی شیشه شکسته آینه چشمانش را بهت زده ساخت. دیگر صدای تشویق نمی آمد. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 21:14 توسط ن.ز.
|
|
||
|
|
|
|
|
با دو کپسول رنگین ضد دلتنگی کف دستش بازی کرد. بعد نفس عمیقی کشید و قبل ازانکه بیرون بدهد کپسولها را بلعید...قلپ ...قلپ... لیوان را روی میز گذاشت. آخرین قطرات اشک را پاک کرد و طاق باز با لبخندی بی حس روی تخت دراز کشید. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 19:57 توسط ن.ز.
|
|
||
|
|
|
|
|
سرد نگاه تو ، دستهای تو
وزیده هوای دیگری در سرت زرد چهر و رخساره ام آنگه که خندیدی بر او نشانی از انهمه نشانی نیست دلم را لعنت فرستم ازینهمه خطا یادت را می سپارم به جاری فراموشی مرا چون سپردی به دنیای خاموشی |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 16:36 توسط ن.ز.
|
|
||
|
|
|
|
|
مرگ را هراسیم نیست
نیشخند پوسیده پوسته ام صدای نفسهای بغض گیجی لحظه ها پشت پا می زند زندگی از میان دولب گاه آهی و گه سرفه ای پیر گشته همه عاطفه دلم ریش گشته مریض مرگ می رقصد به گورم شادمان
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 21:6 توسط ن.ز.
|
|
||